عاشقی و دیوانگی
یه روز دیوونه و عاشق و دروغ تصمیم می گیرند با هم قایم موشک بازی کنند...اول نوبت دیوونه می شه که چشم بگذاره.بعد از شمارش اعداد می ره تا دنبال دو تای دیگه بگرده...اول از همه دروغ رو پیدا می کنه. بعدش می گرده دنبال عاشق...دروغ می دونست که عاشق وسط بوته ی گل رز قایم شده...اون جای عاشق رو به دیوونه گفت... دیوونه هم واسه اذیت چوبی برداشت و کرد توی بوته گل رز.اون چوب رومحکم به بدن عاشق می زد . عاشق چند بار از درد صدا زد مثل این که تیغ های گل رز رفته بود تو ی بدن عاشق.عاشق بعد از چند لحظه با آخ و ناله بیرون اومد. تیغ های گل رز رفته بود توی چشمهای عاشق و اون رو کور کرده بود.دیوونه خیلی از کارش ناراحت شده بود و هر طور می تونست می خواست جبران کنه...واسه همین به عاشق گفت واسه جبران کارم چی کار کنم؟؟؟؟عاشق هم گفت تو منو کور کردی حالا هم باید تا آخر عمر دست منو بگیری و راهنمای راه من شی...دیوونه هم قبول کرد.از اون موقع تا حالا واسه همینه که عاشقی با دیوونگی همراهه
No comments:
Post a Comment